دیوار سنگی وصخره های سرد
امواج دریا را به ناآرامی و خروش وامیدارند
ورنه
دریا به آرامی بال زدن پروانه ها
به آغوش سواحل امن و شنی پا می نهد
دیوار سنگی وصخره های سرد
امواج دریا را به ناآرامی و خروش وامیدارند
ورنه
دریا به آرامی بال زدن پروانه ها
به آغوش سواحل امن و شنی پا می نهد
“I am out in the glaring light.
A man in white reads my name from a tag on my toe.
I cannot answer …”
چقدر می طلبم که شبها، دیر وقت، بزنم بیرون ... بی هدف پرسه بزنم، سیگاری بکشم، برم تو یه کافی شاپ، تنها، واسه خودم اسپرسو سفارش بدم یا برم ترمینال و راه بیفتم واسه چند روزی برم یه شهر دیگه! ....
لعنتی! باورت میشه اونقدر بخوای کاری بکنی و اونقدر انجام دادنش محال باشه! ... لعنت به این کشور!
اونقدر سرد
اونقدر سرشار از هیچ
که هر بار با خودم میگم "دیگه تموم شد!" ...
و هر بار از اینکه دوباره سرپا می ایستم و ادامه می دم متعجب ...
خونه آدم جاییه که خانواده اش اونجاست! وقتی خانوادت تو یه شهر اقامت دارن و خودت جای دیگه یه جور حس تعلق نداشتن به هیج جایی بهت دست میده! ... خب، البته تا امروز همچین حسی داشتم، احتمالا این موضوع هم مثل خیلی چیزای دیگه وقتی دست خوش زمان بشه، تو ردیف چیزایی که بهشون عادت می کنیم و بعد فراموششون می کنیم قرار بگیره! ...
بعد از حدود ده ماه، این اولین توقف نسبتا طولانی مدتیه که قراره تو خونه داشته باشم. فسمت خوشحال کننده قضیه اینجاست که این طولانی شدن باعث شده اون حس عدم تعلق کمرنگ بشه!
.
کمی بارون بارید!
پرده ها رو کنار زدم!
اتاقم باز داره روح میگیره!
.
بابا هنوزم هر بار میاد خونه بغلم میکنه و میگه خوش اومدی! ... چقدر بی توجه بودم که بیشتر سر نزدم! بابا به زودی شصت ساله میشه و من نمی تونم واقعیت پیر شدن عزیزام رو قبول کنم ...
.
اینجا همه چیز سبزه! ... همه چیز آرومه! ... اینجا میشه از سر خوشی "راز فال ورق" رو ورقی زد و یاد گذشته ها افتاد!
خیلی وقت بود که تصمیم گرفته بودم یه وبلاگ جدید درست کنم، وبلاگی که آدرسش رو هر کسی نداشته باشه تا با خیال راحت بنویسم! ... حالا مشکل اینجاست که وقتی یه وبلاگ با تعداد ویزیتورهای زیاد داری برات یه کم سخت میشه که ازش دل بکنی و دوباره از نو شروع کنی!
خب! شروع شد!
خوش اومدم! ![]()